زندگی مامان و بابا
هر روز که می گذره آوا کوچولو کارهای جدیدی انجام می ده من و بابایی هم کلی ذوق می کنیم. اولین بار اواخر چهار ماهگیش بود که با صدای بلند خندید و قهقهه زد که ما هم با خنده هاش می خندیدیم. چهره هایی که برای اولین بار می بینه غریبی می کنه اول بغض می کنه بعد میزنه زیر گریه و گوله گوله اشک می ریزه تا بغل مامان و بابا نیاد آروم نمی شه. رنگ زرد رو خیلی دوست داره چشماش با یکی از عروسکهای آویز تختش که زردرنگه می چرخه. کلمه های نامفهوم می گه و با خودش بازی می کنه. پستونک و شیشه شیر رو خودش میذاره دهنش. عاشق آهنگ تاب تاب عباسیه در هر حالتی که باشه خودشو تکون می ده. اولین مسافرتش هم بابلسر خرداد ماه به اتفاق مامان بزرگها و بابابزرگها، عموها و عمه و دایی بود. اولین باری که به چپ و راست چرخید و روی شکمش خوابید پنج ماهگیش بود. ١٧ تیر مرخصیم تموم می شه باید برم سرکار، کلی غصه دارم آخه چجوری چند ساعت دخترمو نبینم تازه دانشگاه هم هست خدا کمکم کنه این روزای سخت زودتر بگذره.
عاشقتم عزیزم بوس



زندگی مامان و بابا
